|
هر پنجره ای را که باز می کنم , پرندگان , خسته از راه می رسند
|
گاهی به کافه برو
طور دیگری بخند
و انگشتت را روی زنهای طلایی تری بگذار
موهایشان
گردنشان
و به لبهای نزدیکتری فکر کن
چشمهایت را ببند
و به سیگاری با طعم تازه بیاندیش
تا تلخی این روزها را از دهانت بیرون بیاورد
گاهی فراموش کن خاطرات دختری را که با تو نفس می کشد
و دستهایش هنوز خطوط مبهمی دارند.
پیش از خواب
چشمهایت را که می بندی به چیز دیگری فکر کن
تا بی بغض
بی سردرد
بی دلتنگی
بخواب من بیایی...
س.جوادزاده
که دراز است ره مقصد و من
.....نوسفرم
پشت هر نیمه ی این لبخند
تنها دندان ها
تظاهر به سفیدی نمی کردند
من بودم
که نور چشمانم را میزد
تو لبخند میزدی
از حافظ تا بهارستان
خانه تنها بیتی بود
که در تقطیعش
به هق هق افتاده بودی
در حین تظاهرات
تو گم شدی
و من که بی اعتنا
چشمهایم را گرفته بودم!
***
این آنارشیست احمق :
باید
سوار اولین هواپیمایی شود
ـ که هجده ساعت بدون تو پرواز کند
ـ هشت ساعت بدون تو بخوابد
ـ و باقی روز
کنار الکلی های خیابان کینگ
مزایای آزادی را
بالا بیاورد
بالاتر
کنار یخ های هیمالایا
که هنوز چشم ها را می زند!
م.جواد سلطانی