نیمی در آغوش من
نیمی در آغوش تو
زمین مدارش را کامل میکند
ما دیدارمان را
تازه می کنیم
با قلب هایی که در سینه داریم
یک ضربان هم به تاخیر
فکر نمی کنیم
رها کن این نقشه را بر دیوار
بگذار فاصله ها
مصلوب بمانند.
توسط: محمد جواد سلطانی
چه سرزمین مادری من
چه خانه ی پدری تو
اتاق کم داریم
و خنده های زیادی
در شکم مادرش باد می کند
درخت های زیادی
کنار خانه های زیادی
که پشت کوه های زیادی
زمین را گرد کن
گِرد
آنقدر که در مشت کوچکم پنهان شود
حالا
همین یک وجب دستی که داریم است
که از سرزمین مادری من
تا خانه ی پدری تو
نامه ها هیچ وقت به هم نمی رسند
من تنها تولدت را جشن می گیرم
تو تنها تولدم را دود می کنی...
می بینی؟
از زیر هر پنجره ای که می گذری
بوی کیک سوخته می آید.
توسط: جوادزاده
سلام خدمت همه ی دوستان و همه ی اونهایی که آرزوی سلامتی شونو دارم .
این یک نوشته ی رسمی نیست. چون من بلد نیستم رسمی جرف بزنم .
اگه خدا خواسته باشه و ناشر راست گفته باشه مجموعه ی شعرم آخر وقت امروز به وقت ایران به نمایشگاه رسیده. البته قرار بود اول نمایشگاه برسه که خوب !!! فکر کنم صداقت توی خون ناشر ها هست و همه مااینو میدونیم اما این اتفاق های طبق معموله که همه چیزو خراب میکنه و باعث میشه ناشر های عزیز بد قول بشن.
اما بگذریم . این مجموعه در بر گیرنده ی ۳۱ یا ۳۲ شعر هست . همه در قالب سپید.
که ۶۵ صفحه هست اگه درست گفته باشم.
اولین کتاب من هست . به همه حق میدم که اعتماد نکنن و تهیه نکنن و نخونن اما این اولین فرصت جدی برای منه که با شعر هام بدون حضور خودم برخورد میشه و برام مهمه . از همه صادقانه خواهش میکنم این فرصت رو به من بدن . ما آدمای خجالتی نه آشنا داریم و نه روی اینکه بشینیم و کتاب خودمونو تبلیغ کنیم.
البته شاید تحمل کتاب اول یک شاعر کار سختی باشه چون خودم قبلا این کارو کردم. اما برای من سخت نبوده به دلایل زیادی که گفتنش خوب نیست .
زمین اگر نچرخد.
انتشارات آوای کلار
محمد جواد سلطانی
برگ های تقویم هم
زرد می شوند
خشک می شوند
آنقدر
که خش خش روز تولدت را
زیر پاهایت
حس می کنی
آنقدر که درخت پیری می شوی
آشیانه ی سنجاب های بازیگوش
وقتی گوشت تنت را می جوند
***
مرگ برای تو
یک اتفاق شاعرانه نیست
تنها یک فصل است
۱۸ آوریل ۲۰۰۸
گلهای مندرس پیراهنم
بوی تند زباله ها
و فنجانهای لب پَر
هدیه ی سالگرد عجیب اشتباهمان !
در که باز می شود
و ِنیز
ـ با آن عطر ها و رنگ های ملایم ـ
پا به خانه می گذارد
از جا می پرم
صورتم را می شویم
و مژه ام را تاب می دهم
صدایم را که صاف می کنم
پاکت ِ سیگار ِ روی میز
نیست
و صدای پای تو از پله ها پایین می رود...
توسط : جوادزاده
بهاریه ای ِزمستانی
اینجا هستم
اینجا
اینجا
بر مداری که مدام
حرکت می کند
مدام
آب می شود
مثل اینجا
- رد پاهای تو
به من نرسیده آب شدند-
همین جا
همه چیز
از همین جا شروع می شود!
۱۸ مارچ ۲۰۰۸
نفسهایم
بوی لاشه ی پرندگانی را می دهد که بی هوا دق می کنند.
تفنگت را بردار
چشمانت را ببند
و سینه ام را هدف بگیر
پیش از آنکه آوازهای تازه سر از تخم در بیاورند
ـ بی خبر از همه جا! ـ
توسط: جوادزاده
یخ زده ام پشت پنجره
این را درختان میدانند
سنجاب ها می دانند
موجوداتی که نامشان را نمی دانم
می دانند!
پسر بچه ی بازیگوشی
که کفش هایش را لای برف ها جا گذاشته
حالا
پاهایش یخ زده اند
این را مادرم می داند
انسان عجیبی
که دستور زبانش را لای واقعیات
گم کرده است!
این را پدرم می داند
***
حالا قندیل بزرگی هستم
که قطره قطره آب می شوم
لای خاطرات
کاش حداقل
تو این را می دانستی
عشق من!
۲۰ فوریه اونتاریو
ببین چه زیرکانه می آیند
این رنگ ها به چشم هایت
و به بلوغ می رسند
با این چشمها
به دیدن کجا بروم ؟
وقتی بهار با همه ی رنگهایش
به دیدن من آمده ست
در این قاب
۱۴ فوریه ۲۰۰۸ کیچینر
باید تحمل کنی
وقتی گلوله ها دست نخورده می مانند
وقتی تیر خلاص
روی شقیقه ات
یخ می زند
باید تحمل کنی وقتی
مرزهایت آب نمی شوند
برف
وقتی سردتر از همیشه می بارد
۲۱/۰۱/۲۰۰۸
ساعت ۵ عصر