|
هر پنجره ای را که باز می کنم , پرندگان , خسته از راه می رسند
|
دیدم... خدا رو خوش نمیاد اینجا متروکه بمونه
گفتم... شاید جواد آقای سلطانی فعلا نتونن بیان و به اینجا یه رونقی بدن ...
برای همینم... دست به کار شدم ... که قبل از اینکه بیاد و برسه، یه دستی به سر و روی اینجا بکشم
حالا که در چمدان تو جا نشدم
تو را کجا می برد این چمدان خالی؟
کی می آورد؟
تو را کی ،کجا ببینم؟
زمین
اگر
...بچر..خد...