|
هر پنجره ای را که باز می کنم , پرندگان , خسته از راه می رسند
|
بهاریه ای ِزمستانی
اینجا هستم
اینجا
اینجا
بر مداری که مدام
حرکت می کند
مدام
آب می شود
مثل اینجا
- رد پاهای تو
به من نرسیده آب شدند-
همین جا
همه چیز
از همین جا شروع می شود!
۱۸ مارچ ۲۰۰۸
نفسهایم
بوی لاشه ی پرندگانی را می دهد که بی هوا دق می کنند.
تفنگت را بردار
چشمانت را ببند
و سینه ام را هدف بگیر
پیش از آنکه آوازهای تازه سر از تخم در بیاورند
ـ بی خبر از همه جا! ـ
توسط: جوادزاده
یخ زده ام پشت پنجره
این را درختان میدانند
سنجاب ها می دانند
موجوداتی که نامشان را نمی دانم
می دانند!
پسر بچه ی بازیگوشی
که کفش هایش را لای برف ها جا گذاشته
حالا
پاهایش یخ زده اند
این را مادرم می داند
انسان عجیبی
که دستور زبانش را لای واقعیات
گم کرده است!
این را پدرم می داند
***
حالا قندیل بزرگی هستم
که قطره قطره آب می شوم
لای خاطرات
کاش حداقل
تو این را می دانستی
عشق من!
۲۰ فوریه اونتاریو