|
هر پنجره ای را که باز می کنم , پرندگان , خسته از راه می رسند
|
ابرها کنار نمی روند
هرچه به گل ها آب می دهم
برفها آب نمی شوند
هرچه چشم ها را می بندم
قصه به آخر نمی رسد
برای مردهای خانه هیچ اتفاقی نمی افتد
هرچه بیشتر خودم را در آینه می بینم
دلم برای تو تنگ می شود...
سعیده جوادزاده