تبليغاتX
گلهای مندرس
هر پنجره ای را که باز می کنم , پرندگان , خسته از راه می رسند
 تکه

تکه

تکه

به استخوان دستانی فکر کن

که گلوبندی بسازی

به چشمانی

که چشمانی.

بايد تو را به ياد بياورد

شبی که دنيا پشت دستش داغ می شود

دود می کند

شبی که به سرفه می افتد و برمی خيزد.

بايد تو را به ياد بياورد

وقتی  کشتی هاش را

يکی يکی

پيدا می کند،

بيرون می کشد

و به كشاكش  افق مي ماند.

بايد تو را به ياد بياورد

صبح ها

که از خواب می پرد پشت دورترين پنجره ای باز...

باز...

باز می گردد.

حتی همين تو!

روبرويم  نشسته ای

صدايم را نمی شنوی

و به لبهايی که تکان می خورند

خيره شده ای

بايد مرا به ياد بياوری

وقتي

تکه

تکه

تکه

به گلوبندت وفاداري.

                             توسط:جوادزاده

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ما دو نفر   |