|
هر پنجره ای را که باز می کنم , پرندگان , خسته از راه می رسند
|
سايه ام ديگر نمي ترسد
و با موهاي باز و دامن كوتاه
تمام شب را بيرون از خانه لي لي كرده است
تمام شب در كوچه ها راه رفته و با گچ هاي رنگي براي تمام همسايه ها پنجره كشيده است.
چراغ را خاموش كن
مي خواهم همه چيز را به خاطر بسپارم
تمام عكس ها قديمي اند
تمام عكس ها قديمي اند
حتي آخرين عكسي كه من و تو درآن مي خنديم
حتی همين لحظه و چراغهايي که در قاب این پنجره فقط به زيبايي شهر فكر مي كنند
بگذار کمی تاريک شود
کمی چشمهايم بدرخشد
نور خيلي وقت است چشمهايم را مي زند
خاموش كن
تا نبينم پشت این پنجره تنها ايستاده ام.
س.جوادزاده